امروز جمعه ، ۱۳۹۸/۰۱/۳۰

ابزارهای ویرایش متن

تایپ سریع

ربات

ظهور آرمانشهرهای سوسیالیستی؛ آغاز طرح آزمایشی درآمد پایه عمومی در هند          کاهش تولید بی‌سابقه در صنعت خودروسازی ایران          معرفی ۱۰ یوتیوبر پر درآمد سال ۲۰۱۸          کانال دم؛ کانالی که ناپلئون برای مقابله با ارتش بریتانیا ساخت          آداب غذا خوردن کدام کشورها عجیب و غریب است؟ (قسمت دوم)          تجلیل از ۳۶ برگزیده حوزه علوم انسانی در دهمین جشنواره فارابی          بررسی مک بوک پرو 13 اینچی اپل مدل 2018          رندرهای جذاب از کامیون آلفارومئو منتشر شد          نگرانی از گرمای بی سابقه قطب شمال          برترین هنرهای خیابانی در معروف ترین شهرهای جهان          زیباترین کاشی کاری های جهان را در این مکان ها به تماشا بنشینید          شهر زیرزمینی کیش نمایش هنر حفر کاریز در ایران         
آخرین داستانِ مرد بدون سایه و 23 نفر/ آغاز با بنفشه آفریقایی و ناگهان درخت!

به گزارش وب سایت نود، یک شب بعد از شکست تلخ ملی پوشان فوتبال در آخرین رقابت سال 97 و یک شب قبل از آغاز مهمترین رویداد سینمایی ها نگاهی داشتیم به ماجرای تیم کارلوس کیروش و باخت تلخ آنها البته به مدد فیلمهای راه یافته به بخش سودای سیمرغ.


بازهم نشد. داستان تکراری ما و فوتبال یا شاید، فوتبال و ما.


به جایی رسیده ایم که هم پایانمان تلخ است و هم تلخی مان بی پایان. یک آشفتگی عمیق و تمام نشدنی.


امیدوار شده بودیم. مانند 2015، مثل 2011 و حتی 2004 و .


..


همه منتظر فرا رسیدن ساعت 17:30 دقیقه روز دوشنبه بودند. از تهران تا قصر شیرین، از جمشیدیه تا درخونگاه.


مخالف ها و موافق ها. دارا و ندار.


همه بودند. هرکس با هدفی شاهد پیکار ایران و ژاپن بود.


همه چیز خوب شروع شد و خوب تر پیش رفت. بازی به بازی بهتر می شدیم.


کم کم پیش خودمان نقشه قهرمانی کشیدیم. ژاپن هم آنقدر با قدرت جلو نیامده بود.


از هفت خوان رستم، به ششمی اش رسیده بودیم. بدون گل خورده به مقتدرانه ترین شکل ممکن.


برای فرا رسیدن جمعه شب آفتابیِ 12 بهمن لحظه شماری می کردیم و حاضر بودیم قسم بخوریم قهرمانی از آن ماست اما..


. انتظار داشتیم آخرین داستان کارلوس کیروش مانند سمفونی آخر لودویگ بتهوون باشد.


عالی و بی نقص. شیوا و بلیغ.


ولی اینطور نشد. انتهای نمایش مرد بدون سایه، مثل سمفونی نهم موزیسین آلمانی جاودانه نشد.


کسی ایستاده برایش کف نزد. 23 نفر تلاش کردند اما طلا استخراج نشد و حسرت ما فعلا، از 43 به 47 سال رسید.


دوشنبه شبی که ماه کامل شد، برای خیلی ها حکم بلندترین شب سال را داشت. سکانس به سکانس بازی، جلوی دیدگان میلیونها ایرانی رژه می رفت.


عده ای در رختخواب به سقف خیره شده بودند و در مرحله هضم واقعیت، کپ کرده بودند. گروهی دیگر آرام و قرار نداشتند؛ پالتوی شتری را به تن کردند و در خیابان های خلوت پرسه زدند.


دسته ای دیگر رد خون را گرفته و همان شب به دنبال صدور حکم بودند. جمعی دیگر به موزیک پناه بردند و چاووشی، یگانه یا بنیامین پلی کردند.


بازار مسخره بازی هم داغ بود. شوخی های بدموقع با خودی و نخودی، که حکم نمک روی زخم را به بهترین شکل ایفا می کرد.


قرار بود فوتبال کاری کند  تا غم و غصه های اقتصادی مردم برای چند ساعت به فراموشی سپرده شود. قرار بود بنفشه آفریقایی لب طاقچه ها خودنمایی کند.


قرار بود فکر و خیال قسط عقب افتاده سال دوم دانشکده من و قیمت سر به فلک کشیده خانه ای که او قرار بود متری شیش و نیم بخرد و حالا دو برابر شده بود؛ برای مدتی کوتاه جول و پلاسش را جمع کند اما ناگهان درخت، جلوی راهمان سبز شد و تمام. شاید اصلا ایده اصلی اشتباه بود.


نباید همه تخم مرغ ها را داخل سبد فوتبال می گذاشتیم. بی خبر از آنکه این پدیده اعجاب انگیز رحم ندارد و از خوی تختی درش خبری نیست.


اما با همه این ناخوشی ها زندگی جریان دارد. همچنان جنگ تیغ و ترمه برقرار است.


بازهم باید به جنگ زندگی رفت. بازهم باید به ریسمان فوتبال چنگ زد.


بازهم باید شعار داد.  کی روش احتمالا از چند روز دیگر با کلمبیا قرارداد می بندد  و ماموریت جدیدش را با سرخپوست ها استارت می زند.


بازیکنان مان هم به باشگاه های خود می روند و برای لباس های زرد و سبز و قرمز و آبی عرق می ریزند و ما..


. 1004.