امروز شنبه ، ۱۳۹۷/۱۱/۲۷
فارس من| مرزبانان ربوده شده در صحت و سلامت هستند          معرفی ۱۰ یوتیوبر پر درآمد سال ۲۰۱۸          ایران قدرت برتر منطقه و بازیگر اصلی صحنه پرتلاطم خاورمیانه است          چهار روش برای بهبود عکاسی بدون عوض‌کردن دوربین عکاسی          زوم‌اپ: Forest؛ افزایش تمرکز در کار و درس          «فاطمه راکعی» رئیس شورای هماهنگی جبهه اصلاحات شد          بازدید معاون پرورشی و فرهنگی وزیر آموزش و پرورش از خبرگزاری فارس          PCIe 4.0 در تراشه‌های آینده‌ی AMD و سهم Asmedia در طراحی آن          کتاب آثار دوسالانه کارتون‌کتاب رونمایی شد/ افتتاح بزرگترین کتابخانه کشور طی هفته آتی          بررسی ویدیویی macOS Mojave          مسئول کُرد: بین سوریه و ترکیه قطعا حکومت سوریه را انتخاب می‌کنیم          درهم امارات در سفر؛ نکته هایی که باید بدانید         
آخرین داستانِ مرد بدون سایه و 23 نفر/ آغاز با بنفشه آفریقایی و ناگهان درخت!

به گزارش وب سایت نود، یک شب بعد از شکست تلخ ملی پوشان فوتبال در آخرین رقابت سال 97 و یک شب قبل از آغاز مهمترین رویداد سینمایی ها نگاهی داشتیم به ماجرای تیم کارلوس کیروش و باخت تلخ آنها البته به مدد فیلمهای راه یافته به بخش سودای سیمرغ.


بازهم نشد. داستان تکراری ما و فوتبال یا شاید، فوتبال و ما.


به جایی رسیده ایم که هم پایانمان تلخ است و هم تلخی مان بی پایان. یک آشفتگی عمیق و تمام نشدنی.


امیدوار شده بودیم. مانند 2015، مثل 2011 و حتی 2004 و .


..


همه منتظر فرا رسیدن ساعت 17:30 دقیقه روز دوشنبه بودند. از تهران تا قصر شیرین، از جمشیدیه تا درخونگاه.


مخالف ها و موافق ها. دارا و ندار.


همه بودند. هرکس با هدفی شاهد پیکار ایران و ژاپن بود.


همه چیز خوب شروع شد و خوب تر پیش رفت. بازی به بازی بهتر می شدیم.


کم کم پیش خودمان نقشه قهرمانی کشیدیم. ژاپن هم آنقدر با قدرت جلو نیامده بود.


از هفت خوان رستم، به ششمی اش رسیده بودیم. بدون گل خورده به مقتدرانه ترین شکل ممکن.


برای فرا رسیدن جمعه شب آفتابیِ 12 بهمن لحظه شماری می کردیم و حاضر بودیم قسم بخوریم قهرمانی از آن ماست اما..


. انتظار داشتیم آخرین داستان کارلوس کیروش مانند سمفونی آخر لودویگ بتهوون باشد.


عالی و بی نقص. شیوا و بلیغ.


ولی اینطور نشد. انتهای نمایش مرد بدون سایه، مثل سمفونی نهم موزیسین آلمانی جاودانه نشد.


کسی ایستاده برایش کف نزد. 23 نفر تلاش کردند اما طلا استخراج نشد و حسرت ما فعلا، از 43 به 47 سال رسید.


دوشنبه شبی که ماه کامل شد، برای خیلی ها حکم بلندترین شب سال را داشت. سکانس به سکانس بازی، جلوی دیدگان میلیونها ایرانی رژه می رفت.


عده ای در رختخواب به سقف خیره شده بودند و در مرحله هضم واقعیت، کپ کرده بودند. گروهی دیگر آرام و قرار نداشتند؛ پالتوی شتری را به تن کردند و در خیابان های خلوت پرسه زدند.


دسته ای دیگر رد خون را گرفته و همان شب به دنبال صدور حکم بودند. جمعی دیگر به موزیک پناه بردند و چاووشی، یگانه یا بنیامین پلی کردند.


بازار مسخره بازی هم داغ بود. شوخی های بدموقع با خودی و نخودی، که حکم نمک روی زخم را به بهترین شکل ایفا می کرد.


قرار بود فوتبال کاری کند  تا غم و غصه های اقتصادی مردم برای چند ساعت به فراموشی سپرده شود. قرار بود بنفشه آفریقایی لب طاقچه ها خودنمایی کند.


قرار بود فکر و خیال قسط عقب افتاده سال دوم دانشکده من و قیمت سر به فلک کشیده خانه ای که او قرار بود متری شیش و نیم بخرد و حالا دو برابر شده بود؛ برای مدتی کوتاه جول و پلاسش را جمع کند اما ناگهان درخت، جلوی راهمان سبز شد و تمام. شاید اصلا ایده اصلی اشتباه بود.


نباید همه تخم مرغ ها را داخل سبد فوتبال می گذاشتیم. بی خبر از آنکه این پدیده اعجاب انگیز رحم ندارد و از خوی تختی درش خبری نیست.


اما با همه این ناخوشی ها زندگی جریان دارد. همچنان جنگ تیغ و ترمه برقرار است.


بازهم باید به جنگ زندگی رفت. بازهم باید به ریسمان فوتبال چنگ زد.


بازهم باید شعار داد.  کی روش احتمالا از چند روز دیگر با کلمبیا قرارداد می بندد  و ماموریت جدیدش را با سرخپوست ها استارت می زند.


بازیکنان مان هم به باشگاه های خود می روند و برای لباس های زرد و سبز و قرمز و آبی عرق می ریزند و ما..


. 1004.